رمان «آخرین غول»، آخرین اثر ناتمام اف. اسکات فیتزجرالد، یکی از برجستهترین روایتهای ادبی از دنیای پرزرقوبرق و پیچیدهٔ هالیوود در دههٔ 1930 است. این رمان که پس از مرگ زودهنگام نویسنده در سال 1940، توسط دوستش ادموند ویلسون ویرایش و در سال 1941 منتشر شد، بر پایهٔ تجربیات شخصی فیتزجرالد در صنعت سینما شکل گرفته است. داستان حول محور مونرو استار، تهیهکنندهای جوان، کاریزماتیک و خلاق میچرخد که از زندگی واقعی ایروینگ تالبرگ، مدیر افسانهای استودیو مترو گلدوین مایر، الهام گرفته شده. فیتزجرالد با نثری دقیق، طنزآمیز و تصاویر زنده، روابط قدرت، رقابتهای تجاری، فساد پنهان و تأثیر شهرت بر زندگی شخصی را در استودیوهای فیلمسازی به تصویر میکشد و هالیوود را نمادی از رویای آمریکاییِ درخشان اما شکننده نقد میکند. بسیاری از منتقدان، از جمله ادموند ویلسون، این اثر را بهترین رمان نوشتهشده دربارهٔ هالیوود میدانند.
«نهِ شبِ یکی از شبهای جولای بود و هنوز هم چند سیاهیلشکر در فروشگاهِ روبهروی استودیو بودند. وقتی داشتم ماشینم را پارک میکردم، میتوانستم آنها را ببینم که روی دستگاههای بازیِ سکهای خم شده و مشغول بودند. جانی سوانسونِ پیر با لباس نیمچهکابوییاش گوشهای ایستاده بود و با نگاه غمزدهاش زل زده بود به ماه. زمانی او هم مثل تام میکس یا بیل هارت برای خودش توی سینما کسی بود ــ و حالا حتی حرف زدن هم با او تأسفآور بود و من سریع از خیابان رد شدم و رسیدم به درِ ورودی.
هیچوقت در یک استودیو سکوت کامل برقرار نیست. همیشه تکنیسینهای شیفت شب توی آزمایشگاه و اتاق دوبلاژ هستند و افراد پشتیبانی و حفاظت هم دوروبَر رستوران استودیو میچرخند. اما صداها باهم فرق دارند: صدای سیسِ تایرهای پر، وزوز آرام موتور ماشینی که درجا ایستاده و صدای پرطنین یک خوانندهٔ سوپرانو که پشت میکروفن برنامهٔ شب میخواند. گوشهای دیدم مردی با چکمههای لاستیکی در یک نور سفید بسیار زیبا سرگرم شستن ماشینی است ــ مثل سرچشمهای وسط سایههای صنعتی و مرده. وقتی آقای مارکوس را دیدم که جلوِ ساختمان مدیریت به سمت ماشینش هدایت میشد، پا سست کردم؛ چون آقای مارکوس برای گفتن هر حرفی، حتی یک شببهخیرِ خشکوخالی کلی وقت تلف میکرد. همانطور که منتظر ایستاده بودم متوجه صدای خوانندهٔ سوپرانو شدم که داشت میگفت «بیا! بیا! فقط تو را دوست دارم» و این را هی تکرار میکرد؛ این را خوب یادم مانده چون وقتی زلزله آمد هنوز داشت همین را تکرار میکرد. زلزله پنج دقیقه بعد اتفاق افتاد.»
| نویسنده | اسکات فیتزجرالد |
|---|---|
| مترجم | شیرین تعاونی (خالقی) |
| ناشر | نیلوفر |
| سال انتشار | 1403 |
| تعداد صفحه | 240 |
| قطع | رقعی |
| شابک | 9786228089027 |
| نوع جلد | نرم |
هنوز هیچ نظری برای این محصول ثبت نشده است.