گزیده ای از کتاب:
من روی خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیدست آغاز میکنم من با تو مینویسم و میخوانم من با تو راه میروم و حرف میزنم و از شوق این محال که دستم به دست توست من جای رفتن پرواز میکنم!
آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم. گاهی میان مردم، در ازدحام شهر غیر از تو، هرچه هست فراموش می کنم...
(بخشی از شعر مشرق خیال)
هنوز هیچ نظری برای این محصول ثبت نشده است.