آخرین قارون

5 / 0 0 نظر
اشتراک گذاری
این کالا را با دوستان خود به اشتراک بگذارید!
کپی کردن لینک
  • رمان «آخرین قارون»، آخرین اثر ناتمام اف. اسکات فیتزجرالد، یکی از برجسته‌ترین روایت‌های ادبیات مدرن از پشت پردهٔ صنعت سینمای هالیوود در دوران طلایی آن است. این رمان که پس از مرگ زودهنگام نویسنده در سال 1940، توسط دوستش ادموند ویلسون ویرایش و در سال 1941 منتشر شد، بر پایهٔ تجربیات شخصی فیتزجرالد در هالیوود شکل گرفته؛ جایی که او در سال 1937، در اوج مشکلات مالی و شخصی، برای نوشتن فیلمنامه به آنجا رفت. داستان حول محور مونرو استار، تهیه‌کننده‌ای کاریزماتیک و خلاق می‌چرخد که از زندگی واقعی ایروینگ تالبرگ، مدیر افسانه‌ای مترو گلدوین مایر، الهام گرفته شده است. فیتزجرالد با نثری دقیق و طنزآمیز، روابط پیچیدهٔ قدرت، رقابت‌های تجاری و زندگی شخصی در استودیوهای فیلمسازی را به تصویر می‌کشد و هالیوود را به عنوان نمادی از رویای آمریکاییِ پرزرق‌وبرق اما توخالی نقد می‌کند. بسیاری از منتقدان، از جمله ادموند ویلسون، این اثر را بهترین رمان نوشته‌شده دربارهٔ هالیوود می‌دانند. نشر چشمه این کتاب را با ترجمهٔ علیرضا کیوانی‌نژاد منتشر کرده است.

    «نُهِ شبِ یکی از شب‌های جولای بود و هنوز هم چند سیاهی‌لشکر در فروشگاهِ روبه‌روی استودیو بودند. وقتی داشتم ماشینم را پارک می‌کردم، می‌توانستم آن‌ها را ببینم که روی دستگاه‌های بازیِ سکه‌ای خم شده و مشغول بودند. جانی سوانسونِ49 پیر با لباس نیم‌چه‌کابویی‌اش گوشه‌ای ایستاده بود و با نگاه غم‌زده‌اش زل زده بود به ماه. زمانی او هم مثل تام میکس50 یا بیل هارت51 برای خودش توی سینما کسی بود ــ و حالا حتا حرف زدن هم با او تأسف‌آور بود و من سریع از خیابان رد شدم و رسیدم به درِ ورودی.

    هیچ‌وقت در یک استودیو سکوت کامل برقرار نیست. همیشه تکنیسین‌های شیفت شب توی آزمایشگاه و اتاق دوبلاژ هستند و افراد پشتیبانی و حفاظت هم دوروبَر رستوران استودیو می‌چرخند. اما صداها باهم فرق دارند: صدای سیسِ تایرهای پُر، وزوز آرام موتور ماشینی که درجا ایستاده و صدای پُرطنین یک خوانندهٔ سوپرانو که پشت میکروفُن (برنامهٔ) شب می‌خواند. گوشه‌ای دیدم مردی با چکمه‌های لاستیکی در یک نور سفید بسیار زیبا سرگرم شستن ماشینی است ــ مثل سرچشمه‌ای وسط سایه‌های صنعتی و مُرده. وقتی آقای مارکوس را دیدم که جلوِ ساختمان مدیریت به سمت ماشینش هدایت می‌شد، پا سست کردم؛ چون آقای مارکوس برای گفتن هر حرفی، حتا یک شب‌به‌خیرِ خشک‌وخالی کلی وقت تلف می‌کرد. همان‌طور که منتظر ایستاده بودم متوجه صدای خوانندهٔ سوپرانو شدم که داشت می‌گفت «بیا! بیا! فقط تو را دوست دارم» و این را هی تکرار می‌کرد؛ این را خوب یادم مانده چون وقتی زلزله آمد هنوز داشت همین را تکرار می‌کرد. زلزله پنج دقیقه بعد اتفاق افتاد.»

     

  • کتاب
    نویسندهاسکات فیتزجرالد
    مترجمعلی رضا کیوانی نژاد
    ناشرچشمه
    سال انتشار1397
    تعداد صفحه227
    قطعرقعی
    شابک9786002299611
    نوع جلدنرم
  • هنوز هیچ نظری برای این محصول ثبت نشده است.